جهان زیباست آیا
آسمان آبی ست ؟
جهانی که درآن حافظ غزل می گفت
اینجا نیست ؟
من از راه درازی آمدم
از راه دشواری
در آنجا سردی شب بود و آژیر خطر
از کودکی و جنگ می آیم
من از وقتی که یادم هست...
بهاری!
آفتابی !
آی مردم گم شدم
اینجا کجایش آسمان آبی ست !
دودست در هوای شهرتان
دائم
صدای بوق می آید
مرا اصلا غزل گفتن نمی آید
مرا حتی دمی آسوده هم خفتن نمی آید .
غریبم
آی مردم !
گم شدم
اینجا کسی شاعر نمی خواهد
دو بیتش را بخر
من چهار بیتی می دهم
اصلا غزل می گویم و پول رباعی...
راستی شخصی از اقوام شما
یک شاعر ماهر نمی خواهد ؟
زبانم لال
برای سنگ قبر مادرش
یک بیت می گویم
به نام هر که می خواهید
زن یا مرد
از یار سفر کرده
برای دختر زیبای همسایه
پسر جان شعرها مفت است .
غریبم آی مردم گم شدم
اینجا کسی منظومه ی یک بیتی من را نمی خواند ؟
غزلهای سفیدم را چه ؟
اینجا قیمت تبلیغ های وزن دار چند است ؟
غزل دارم
ترانه
مثنوی
یک چند بیتی شعر نو ماند است .
ارزان ست
من
اصلا نمی خواهم
که اینجا شهر من باشد .
شهر من باید
همان شهر شراب و شعر و موسیقی
همان شهری که حافظ می توانست نغمه خوان باشد
همان جا بهتر است
دود است جای ابر بارانی
صدای بوق می آید .
نه اینجا
آسمان اصلا مناسب نیست
سر تا سر حراس و وحشت و درد است.
مرا اصلا غزل گفتن نمی آید
جهان سردتان بر من غضب کردست
جای گفتن شعر زمستان است ؛
((نفسها ابر
در ختان اسکلتهای بلور آجین
سرها در گریبان است )).