هست در خواب من آشفته
هر شبانگاه خیال پرواز
نه دگر از غم این راه دراز
غم برگشتن از این راهم نیست
غصه از دوری جانکاهم نیست
صبح در پشت در استاده
مرا می نگرد
...
مطلع شعرم را با چه آغاز کنم
دفتر شعرم را ازکجا باز کنم
کودکی
کودکی شیرینم !
دفتر کوچک نقاشی من نیست کجاست ؟
مادر اینجا
اینجا
کودک لوس تو اینجا تنهاست
ترس از نو شدنم
می ترسم
به خدا می ترسم
کمی امید
اگر هست
اگر هست امید
در این خانه ی تردید مرا بگشایید
...
من و تو
هر دو پر از خاطره ایم
من و تو
در این شهر تک و تنها هستیم
من و تو
تنها نه
من و تو ما هستیم
من تو را می بینم
من تو را مانند
اولین روز
همان روز نخست
من همانگونه تو را می بینم
گرچه سخت است
ولی باور کن
کودکی رفت
گذشت
راستی یادت هست ؟
دست در دست و تو می داد بهار
می شکفتی چون گل
می دویدی در دشت
خنده ی شیرینت دشت را پر می کرد
خاطرت هست
که پیغام خودت را تو به آن
قاصدک می گفتی
و رها می کردی
قاصدت را در باد
شاد و آزاد
جهان ،
بوسه زن بر سر و بر پای تو بود
دشت مشتاق قدمهای تو بود
خاطرت هست شب عید
که پیراهن زیبایی را
چون پریزاده ی شهر رویا
به تنت کردی و
آنقدر تو زیبا بودی
که عروسکهایت
به تو آنروز حسادت کردند .
تو پریزاده ی شهرت بودی
تو پر از عشق و محبت بودی
و من اما آنروز
پادشاهی بودم
لشکری از احساس
تحت فرمانم بود
دشمن سر سخت
ظلمت و ماتم و اندوه و سیاهی بودم
به خدا من آنروز
پادشاهی بودم
من چه می دانستم
زندگی ظلمت و شب هم دارد
هم بلا دارد و هم غم دارد
گرچه سخت است ولی باور کن
کودکی رفت گذشت
راستی یادت هست ؟
...
ولی امروز
نه آن کودک دردانه
نه آن کودک رویا هستیم
من و تو در این شهر
تک و تنها هستیم
نه مداد رنگی
نه عروسک داریم
گر چه ما هر دو کمی شک داریم
تو
تو از هر چه عروسک
و من از هرچه مداد رنگی
عاقبت دل کندیم
راستی بعد از این به چه دل می بندیم ؟
من دلم می خواهد
گرمی واژه ی احساس تو را درک کنم
تو مرا چشمه ی جوشیدن باش
تو مرا گاه خروشیدن باش
من توانایی گقتن دارم
بهتر از هر شاعر
بهتر از تو
و همه می دانم
که گل سرخ زمستانی نیست
خانه ی چلچله در حسرت و ویرانی نیست
ولی امروز مرا باور کن
که نبودم بی تو
و نبودی بی من
تو پر از احساسی
تو پریزاده ی عشقی
با تو
زندگی شیرین است
زندگی یعنی تو
زندگی یعنی عشق
عشق هم گاهی هست
گرچه سرمای شدیدی خوردم
گرچه در دفتر من گاه گدار
خار هم می روید
عشق معنای پریشانی نیست
این منم
من که کمی غمگینم
شاعر شعر زمستان اما
گاه گاهی شبها
به خدا سرد و زمستانی نیست
حال من هم گاهی
آنقَدر بد که تو می دانی نیست
چه تعجب دارد
غزلی می گویم
غزلی با تو سرودن گاهی
چه صفایی دارد
عشق هم حالا و هوایی دارد
راه ناهمواری ست
بهتر از هر شاعر
بهتر از تو
و همه می دانم.
ولی انصافت کو
به خدا این دنیا
آنقَدر خشک و بیابانی نیست
گرچه سخت است ولی باور کن
که شب هر قدر که سرد
که هر اندازه دراز
تا ابد باقی و طولانی نیست
می توان عاشق بود
می توان جای هر آن غصه و اندوه که هست
غزلی تازه سرود
من اگر می خندم
طاقت دیدن پشت در این پنجره ها
طاقت دیدن شب را دارم
گرچه از سردی شب بیزارم
ماه هم جای تماشا دارد
گاهی اوقات به جای اندوه
نور هم می بارد
من اگر می خندم
به تو می خندم آن صبح که در پشت در است
دست در دست تو خواهم آورد
بار دیگر باید
گرمی دست و تو را تجربه کرد
چشم امید نمی باید بست
که شب هر قدر که سرد
که هر اندازه دراز
از من توست اگر خانه ی ما ویران است
از من توست اگر دردی هست
اگر از غصه و اندوه هنوز
قصه ی دور و درازی ماندست