تبليغاتX
وبلاگ شخصی سوشیانت زوتار
به سوگ کاوه

به  یاد شاد روان حمید مصدق

به نام خداوند جان و خرد
 


((پس نزدیک به پایان هزاره ی هوشیدر ماه ، دهاک از بند رها شود. بیوراسپ بس آفریدگان را به دیوکامگی تباه کند . در آن هنگام ، سوشیانس ، پسر زرتشت ، به پیدایی رسد . سی شبانه روز خورشید به بالای آسمان بایستد . نخست از جهانیان مرده ی گرشاسب ، پسر سام را برانگیزند ، تا بیوراسپ را به گرز زَنََد و کشد و از آفریدگان باز دارد . . هزاره ی سوشیانس آغاز شود که هزاراه ی او تن – کِردار است و پنجاه و هفت سال بُود.)) (بندهش /ب142/ 225 / برگردان مهرداد بهار )

 


...وچیزها اندرین نامه بیاید

که سهمگین نماید

و این نیکوست.

چون مغز آن بدانی

تو را درست گردد و دلپذیر آید ...

چون ماران که از دوش دهاک برآمدند

این همه درست آید

به نزدیک دانایان و بخردان

به مینو،

و آن که دشمن دانش بود

این را زشت گرداند

و اندر جهان شگفتی فراوان است .

((پیش گفتار شاهنامه ی ابومنصوری))

 

درآمد



شبی سرد و زمستانی

چو دریایی به خون آغشته

زآن سو زوزه ی بادی که ناله ی مادری ماند که می زاید

مرا آشفته می خواهد

مرا در دام این سرداب جانفرسا

همینک خفته می خواهد

...

( مرا بیداری است و دیگر از هر خواب بیزارم )

نیی از کلک پر در دست

دو چشمم باز

من امشب یاد یاران

باز بیدارم



به دنبال چراغی پر فروغ و راه گستر

نک ، هزار اندر هزاران بیشتر

افسانه می خوانم

وبینم هیچ پیدا نیست

گویی جای پایی از سواران نشسته بر سمندِ داستانهایی

که از هنگام جمشید کی و کاووس کی می گفت .

و چشمانم بدان (( شب داستانهای کهن )) می خفت .

وزین گُرم و گداز1 امروز

چو گلهایی که در پاییز

به امید نمی باران

به جای خود

و از ترس زمستان سرد و خاموشند

پریشانم

و بی آنکه پریشانی

توان ناتوانم را تواند سست گرداند

دوباره باز می خوانم

که ناگه می رسم بر واژه هایی شور و شادی بخش :

(زمانی دور در ایرانشهر )2



می گویم: (( چو راه از چاه پیدا شد

دوباره بخت با ما شد

...

نیی از کلک پر در دست

نگاه روشنم بر شب

سرایم چامه ای از نامه ی دیروز

و از اندوهناک امروز...





0001



همین امروز

در این شهر

(همه در بیم

و دم در آه و آه سینه درگیر ست )3

و می آید نوای سوزناک مردمی

کز بخت بد فریاد میدارند:

((وای افسوس

و بر پاها و دستانشان دو زنجیر ست



یکی زنجیر نادانی

که چندی پیش ایشان بسته اندش با دو دست خویشتن بر خود



و دیگر بند خاموشی

که سد شاید که سی سد سال می باشد

کز آن این شهر دلگیر ست

و سرما در به در در کوچه های شهر می تازد

و گویی

دام خود را می نهد در راه هر واژه

و آن را سرد می سازد



و از دردی چنین چندیست

چراغ واژه لرزان ست

هزار اندر هزاران بیشتر

مهرابه4 ویران و

هزاران مرد و زن مویان

که اندُه پشت چشمان پریشانشان

چو راز سینه پنهان ست



همین امروز

بر این شهر

هزاران دژ

که دیوارش به سختی کوهساران ست

و بامش می خورد با آسمان پیوند

چنان جغدی که پیغام از شب تاریک آورد ست

سایه ی مرگ بر اندیشه گسترد ست

و سایه ی اینچنین این شهر را آنگونه از اندوه پر کردست

که بر گوشه ی لبی لبخند پیدا کرد

نتوانم



و در این دشت خاموشی

تو بین مرگ خرد ورزی و دانش

تا کجا اندیشه مان را می کشد در بند

که مام میهنم چندیست

خاموش و زمستانی و تاریک ست

و گاه باز گشت اژدهاک5 از کوه نزدیک ست



از این رو دیو گمراهی6 هم او را بند بگشاید

و گوید :

(( هان!

کنون در این هزاره ی 7مانده از هستی

در این هنگامه ی پستی

که نامی نشانی زآفریدون8 نیست

تو را ماندن در این بند دماوند چو دیو پای دربند زمین از چیست ؟9

((که گاه رزم و آوردست

و گردی همچو کاوه10 دیر گاهی می شود مردست

ودهاک آشموغ دیو11 را می کوبد و فریاد می دارد:

(( بباید چون زمانی دور

(بریزم زیر تیغ خویش خون مردمان هفت کشور را )12

از آنسو بار دیگر می رسد اهریمن ناپاک

و با لبهای زهر آلود

دو شانه ی اژدهاک دیو خو را

بوسه ای بس تازه می دارد

و با تندی آغشته به خشم و کینه می گوید:

((بباید نک کهن پیمان خود را تازه گردانیم

((که ما هر دو

از این مردم دل پر کینه ای داریم

((که ما هر دو

از این مردم

به دلهامان سیه اندیشه ی دیرینه ای داریم

همین امروز

در این شهر

بود در مغز سرهای جوانان بانگ آزادی13

بود در سینه هاشان شید14 شادی وجهان

گویی بسان دوزخی سرد ست و تاریک ست

و اینک مرگ نزدیک ست

که این بی شرم بی آزرم بتواند

به هرروزش خوراک تازه ای از مغز سرهای جوانان دلیر میهنم سازد



و این اندیشه را می پرورد در سر

که در تاریکی شب

با سپاهی آید و تازد

به دانش شهر و فرجامش نمی داند

کز این نیرنگ اهریمن

چه فردا بر سرش آید... !






0002







شباهنگام

جغد گُرم ، بی آزرم

ز راه آمد



و بال مرگ بر بام خرد گسترد

پیوسته تو گویی ناله ای می کرد

به اواو کردنی دلگیر



و در آن خانه ی آزادگی آندم

دو دست دانش و بینش

به دست یکدگر زنجیر



...



شبی تاریک سر می شد

و رخسار جوانانی به اشک دیده تر می شد

درون کوچه های شهر نوای آه می آمد



و در دست خرد جامِ چه می باید کنم ها بود



و هرکس همچو فرهادی

که از دوری شیرین زار می گرید

چه تنها بود !



و در دانش سرای مهر

جوانان با دلی امیدوار آندم

نگاه خیره شان بر آسمان می شد

و ناله ی جغد می آمد



به او او کردنی دلگیر

خموشی شب نهان می شد



و با هر ناله ی آن جغد

در آن تیره شب دلسرد

در آن سرمای رنج و درد

جوانی رو به ایزد کرده با اندیشه ای پژمان

خرد را فرهی می خواست



که شاید مهربان گردد

اهورامزد با مردم



و شاید سوشیانت 15 پاک برخیزد

و با این اژدهاک پیر بستیزد

و پور سام

گرشاسب 16

چنان پیروز مندانه

بکوبد بر سرش با گرز

که این دیگر هزاره با پیام مهر آمیزد



...


شبی سرد و زمستانی

چو دریایی به خون آغشته

زآنسو زوزه ی بادی که ناله ی مادری ماند که می زاید

نیی از کلک پر در خون مام میهن آغشته

و چشمان سیاه شب به روی هم فرو هشته



جوانی رو به آن دیگر نگاهی کرد

ز بیم و ترس فردایش به چشمان اشک می آورد

به لبها لرزش تلخی و تو گویی به کامش زهر

و با اندوه بسیاری

بگفت :

((آیا شود روزی

بیاید روز به روزی؟



و زهر کام او آندم

به تندی دمش آمیخت



به جام شب

میی بس ناگوار و تلخ را می ریخت

ز درد ی سخت می پرسید

که می دانست؟



به ناگه آن دگر برخاست

نگاه مهربانی کرد-

- همچون همدمی دیرینش

دست گرم خود را سوی آن نآرام یار خویش

آن ((سرما توانش برده ی بی شور و نا امید وار )) آورد

گفت:

(( آری



تنی با بیم گفتندش :

((چرا بیهوده می گویی ؟

چگونه می شود دیگر...!

نباید کرد این باور



به فریاد بلندی گفتشان :

((خاموش!

که یاران این گناه ماست

دگر باید زجا برخاست

نشستن چند

دلامان تا به کی در بند

دربند پریشانی

و فرجامی که هیچ از آن نمی دانی

دو چشمت باز می باید

به دستت خامه می شاید

کنون شب تیره و تار ست

به چشمی بسته دیگر این چه پیکار ست؟

به پا خیزید

شما باید که برخیزید

اگر خواهید با دهاک دیو

این پیر خون آشام بی آزرم بستیزید



چو کاوه بانگ بر می داشت

چو کاوه دوستانش را نگه می کرد

اگر چه او خروشان شد

نگاهش مهربانی و

به سر اندیشه ی فردای بهتر داشت

و این را نیک باور داشت

سپس افزود:

((شما را این چه پندار ست

چه گفتار ست

نشستن تا به کی در سوگ کاوه

که دگر گاه نشستن نیست

گاه ایستادن

گاه بیداری ست

جوانان این گناه ماست

دگر باید ز جا بر خاست

که رویاروییِ با دشمنی این سان

زجا برخاستن خواهد

نباشد رایگان آزادگی

آری

نشستن جانت می کاهد



و در جایش دمی استاد

دمش تند و نوایش غرش شیر اوژنان داستانهای کهن را یاد می آورد

گفت:

(( اینک

سپاه اژدهاک پیر در راه ست

کدامین ره بود نیکو



نخستین ره

در این میدان سپردن جان

رها گشتن از این زندان

که آزادی نه و آزادگی باید



دو دیگر ره

نماندن ، رفتن و زین پس

به سر بردن به زیر یوغ ناپاکان



گروهی چند بر این باور ناباب

که باید رفت و جان در برد

نباید در چنین گاهی به جنگی نابرابر مرد



تنی از آن میان پژمان

زسستی ناله ای سر داد:

(( ای یاران

در این سرداب جانفرسا

شکستی سخت خواهی خورد

و امشب چون رسد از راه

کشد ما را

و افسوس آنکه فردا هم نیابی یادوار از ما

و گر در این نبرد سخت

نباشد با شمایان بخت

دریغا می رود بر باد

روانها تان در این بیداد

همین مردم

که در هر کوچه و برزن

به آهنگی خوشایند و به مهر آمیخته ، هر روز

درودت ، پاسخی از نای جان دارند

همین مردم که در پیدا

همه یارند و گویی شان که مهری جاودان دارند

چو فردا روز می آید

نه ایشان پایبند بسته پیمانند

که با آن زاده ی اهریمنی

با دشمن خون خوار ما

آن اژدهاک دیو آسا

دست یاری داده و با او برای خامشی مان

هم سخن گردند

پس یاران

بباید رفت و جان در برد

نباید در چنین گاهی

به جنگی نا برابر مرد



کز آن میدان

میان دوستان گردی دگر برخاست

نگاهی گرم او را کرد

نگه بر دوستان انداخت

به دستان بازونش را

فشرد و اینچنین با او به یاری خواست:

(( تو باری راست می گویی

نباید مرد

بباید تا زمانی بیش نگذشت ست جان در برد

که ار این گاه رفتن ناگهان از دستتان برود

شب و روزت شود در هم

و دیگر گاه آزادی نیابد گویی آن مردی

که فردا بند بر دستانش می بندند



هزاران آفرین بر تو

سخنهایت به دلها رنگ شادی زد



که ناگه با دو چندان خشم

نه آنسانی که با او پیشتر می گفت

دادی زد:

((هلا ، ها ! از چه می گویی ؟

که من را زین سخنها شرم می آید

تو را آزرم می باید

که می خواهی تنت آسوده و جایش روانت در ستم باشد

از این داد و ستد پاد افرهی17 از سوی ایزد مر تو را شاید

که آیین اهورایی چنین نبود

نه ، این راه خدا و راه دین نبود .

کدامین مان چنین اندیشه می دارد!

چه کس راه تو بر خود پیشه می دارد

هلا ، ها ! ای شمایان از چه می ترسید ؟

که اینگونه

چنان خیزآب دریایی

که در بادی گجسته18 لرزه بر اندام او افتاده می لرزید !

که در زیر ستم خفتن کجا و جان بدر بردن ؟


چرا این زاری و خون جگر خوردن !

مرا شرم ست این آزادی ننگین

که دامنت زننگش می شود رنگین

وهومن19 آن نخست آورده ی دادار هستی بخش

وآن هستی ده اندیشه را سوگند

که باید دست هامان را به جای کلک پر با خون مان آغشته داریم و

نویسیم این گواه ماست

از آن اندوهناکی ها !

و در پایان این دیگر هزاره می توان بنوشت :

که دل هامان ز زخم آن کدامین نیشتر

باری ، همان آمیخته با زهر کین خنجر

چنین سرخ است و خونین است

و زآن دیرینه پاکیها

گواه ما همه این است.

به خون سوگند

مردن در ره آزدای میهن بود پیروزی و

این راه بهروزیست.

و بیرون زین سخن در نزد ما کس نیست .



به جایش یک دمی استاده و آندم



زنای جان خود آهی کشید و گفت :

((وایِ تو !

چه می گویی که مردم دیو آییند و

با آن دشمن خون خوار ما گشتند هم پیمان

زبانت لال

شرمت باد

که ایشان مردمانی پیرو آیین مزدایند

و دست مهربان اور مزدا بر دل و جانشان بود پیدا

پدر هامان و مادر هایمان هم کیش ایشانند و

بی پروا تبر بر ریشه ی خود می زنی ، ای وای !



چه باکش ار ستمکاری برش اینگونه افتاده

و او از بهر آرامت چنین با بردباری ایستاده

از چه می گویی ؟



به ناگه آن جوان خام گریان شد

بگفتا :

(( پهلوانم جان!

ببخشا سستی از من بود

دلم از سردی شب بانگ بیداری تان نشنود

درست ست این که مردن به

و ماندن بهتر از رفتن

نه دیگر زیر یوغ این ستمگر زادگان خفتن



همه با هم

هم با یکدگر یک دل

که باید ماند و باید مرد

نباید در پی آن شد که شاید جان توان در برد



نوای جغد می آمد

به او او کردنی دلگیر



جوانان با دلی خرسند

نموده دست خود در دست دیگر دوستان زنجیر

و با سینه ی اهورایی

به ایزد روزگار خویشتن گفتند :

((گواه مان باش

که امروز اژدهاک پیر می خواهد

بریزد بر زمین خون جوانان را

گواه مان باش

که ما در راه تو

راه رهایی از ستم

- باری ره آزادگی -

خواهیم این جان را



به آبی پاک دست و پای شان را شستشو کردند

به درگاه اهورایی مزدا

کز همان روز نخستین خواسته ی ایرانیان می داد

نمازی خوانده و آندم

یکایک با دلی پاک و پر از امید

در پایان آن بزم خدایی

دست در دست هم آوردند و با هم از درون جان و تن سوگند خورده

این پیام واپسینشان بود:

(( خدوندا !

به امشاسپند20 جاویدت

به خورشید فروزان روشنای پاک امیدت

به دل این پاک مهرابه

به پاکیزه فروهر های21 نیک این جهان سوگند

که مردن به

ز بودن روزگاری چند

به سد آه و فسوس و شرم

و تا جان در بدن باشد

نباشد بین ما یک تن

که او پیمان شکن باشد .


...



نوای جغد می آمد

به او او کردنی دلگیر

سپاه اژدهاک پیر

به بانگ اهرمن درگیر

زمین و آسمان در زیر پای لشکر دهاک لرزان شد

و باری در پی آن واپسین دستور ایشان شد





که نا پاکیزه اهریمن

به دهاک پلشت22 دیو فرمان راند :

((های !

ای بگرفته جانت من

روانت من

تو با این لشکر بی شرم

به سوی خانه ی آزادگی دیگر خروشان شو

بکن این ریشه های دست در دست هم آورده

ببر دستان دانش را

بکن پرهای گسترده ی درستی و خردورزی

بخشکان رود بینش را

که چون چرخ زمان

اینگونه بر ما روی خوش کرد ست

نک هنگام آوردست

و باید ما همین امروز

کنیم این لشکر شب را

به روز دادگر پیروز



زمین و آسمان لرزید

و آندم آن سپاه شوم

زجا جنبید چون گرگان خون خواری

و دل هاشان سیه همچون شب تاری

نه چون مردم

همه بیهوش و سر در گم

روانشان نزد آن اهریمن نا پاک

به مشت اندر تبر هاشان

و خیره گوش شان تا بشنود دستور از دهاک



که ناگه بانگ کشتن داد



...



به دست آن سپاه دیو خو در آن شب تاری

روان شد سیلی از خوناب و خون جاری


هزاران گل

به دست آن پلشتان سیه کردار

شد پرپر

هزار اندر هزاران بیشتر

اندیشه پرپر شد درون سر

وزآن افسانه ی آزادگی هاشان

و از آن شور نافرجام

تنها ماند

دادی در گلو ناکام



در آن هنگامه ی دلگیر

سپاه خشم بد کردار از روی زمین برداشت

نهاد گرم آزدای

و در اندیشه ی پاک جوانان کشت

دیگر واژه ی شادی



و دهاک آمد و پر شور

به سان سالیانی دور

(که ریزد زیر تیغ خویش خون مردمان هفت کشور را )



و گویی او نمی دانست

این خونهای گلگون رنگ

که اینک از گلوگاه جوانان بر زمین جاریست

همچون هوم 23آن نوشیدنی مِینُوی24

هستی ده شور است و امید است

و امید جوانان چون به خورشید است

امید است ...








0003







چکامه ی آن دلیری ها

به پایان می رسید و هم

شبی تاریک سر می شد

دو دست آسمان آن شب

به اشک دیده تر می شد

که دیگر بامداد آمد



به جای ناله ی جغدی خروسی بانگ بر می داشت25

نوایش داستان از شید و بامی داشت26

که با هر خنده ی خورشید

گوهر گون رنگ خون رخشید

نبود از شب نشان و نام

و از آنسان گجسته شام

همین نامه ی خجسته ماند

و ایزد آفرینها گفت بر اندیشه ای اینسان



دریغا زنده بود آن شب

هزاران کاوه و زآنسو

هزاران مرد و زن در سوگ او خواهش به در گاه اهورا مزد می بردند...



دریغا زنده بود آزادگی آن شب

و مردم بر مزار آفریدون گریه می کردند



نگاه روشنم لبریز از امید

نیی از کلک پر در دست

و دیوار شبی تاریک

در پای خرد

کم کم فرو می ریخت

و گفتارم به پایان نبرد کاوه می آمیخت

(جهان آن روز می خندید

میان نغمه ی رخشنده ی خورشید

پیام و بانگ پیروزی از ناورد را با خود

سروش از آسمان آورد )



و این ناورد

پیام از گرم می آورد

که شاید بشنود این شهر و

چون

آن سالیانی دور

بر آرد بانگ بیداری

و برهاند جهان از این همه خواری...



و من امروز

به سوگ کاوه

آن آزاد مرد

آن نیک آیین

پرچم آزادگی را می کنم بر پا

و می خواهم که از روی زمین این مام گلگون فام بر خیزم

و چون اوبانگ بر دارم

و بادشمن در آویزم



و گویم :

((هان !

شما را تا به کی پژمان؟



به سوگ کاوه و سد ها هزاران کاوه ی دیگر

همان هایی که بی یاور



به بیداری همه اندیشه شان را شستشو کردند

و جان در راه آزادی اندیشه نهاده رو به او کردند

و گفتندش :

((تو را سوگند

تو برهان جان ما زین بند



سرودم داستان واپسین جنگ خرد با دیو نادانی

و بر ما نک بود پایان این چامه

و گویم :

((هان!

در اینجا می شود یک تن

که هم پیمان شود با من؟



(دریغا گاه هشیاری

دریغا روز بیداری )





پاینده ایران سوشیانت زوتار

 

پاورقی

1- گُرم و گداز : اندوه و رنج
2- این بخش و بخشهایی که در درون کمان(...) است وام گرفته از درفش کاویان ، سروده ی شادروان حمید مصدق هستند . (بخشهایی که در دو کمان((... است از خود سراینده هستند .)
3- درفش کاویان (همه در بیم ، نفس در تنگنای سینه محبوس )
4 – مهرابه : به مینوی جایگاه خورشید که جایگاه نیایش مزدا اهورا است و به نگر می رسد واژه ی محراب تازی شده ی همین واژه است .
5- این نام از دو بخش اژی به مینوی مار و دهاک به مینوی زاده ی اهریمنی ساخته شده است . واژه های بیوراسپ ، دهاک و اژی دهاکه به همین نگر به کار می رود . و نیز واژه ی ضحاک تازی گشته ی آن است . در پایان هزاره ی وی فریدون او را به دستور مزدا اهورا در دماوند به بند می کشد و در پایان هزاره ی هوشیدر ماه ، از کردارهای بد اهریمنی رهایی او به دست آشموغ ، دیو گمراهی است .
6- دیو گمراهی : آشموغ را دیو گمراهی دانسته و مینوی نام آن را فریب نیز می دانند . در افسانه آمده است که در پایان هزاره ی هوشیدر ماه او از شهر بیرون رفته و در اندیشه یاری جستن از دهاک او را از بند رها می کند .
7 – هزاره :بر پایه ی آیین مزدایی ، زیست گیهان چهار دوره ی سه هزار ساله است .در آغاز سه هزاره ی چهارم زرتشت زاده می شود و در هر هزاره پس از او پسری از او به پیدایی می رسد و به کمک مردم ایران می آید . و در پایان هزاره ی سوم دهاک از بند رها شده و گیهان را به دیو کامگی تباه می کند .
8- آفریدون : فریدون یا آفریدون پسر آبتین از پادشاهان پیشدادی است . پدر وی به دست دهاک کشته می شود و او با کمک پهلوانانی همچون کاوه ، دهاک را در بند کشیده و خود بر تخت می نشیند .
9- دماوند بلندترین چکاد ایران و همان جایگاه است که نه هزار سال پیش فریدون ، دهاک را در آن به بند می کشد .
10 – کاوه ی آهنگر : در هزاره ی پادشاهی بیوراسپ وی آهنگری می کرد و هنگامی که دهاک ، بر آن شد تا مردم را گواه گیرد که او به داد رفتار می کند کاوه پاسخ داد که تو همه ی فرزندان مرا مگر غارن کشته ای ، چگونه گواهی دهم که تو پادشاه دادگستر هستی ؟ و از همانجا پیشبند چرمی خویش را بر سر چوبی زد و درفش خود نامید و همراه با فریدون به مبارزه با دهاک پرداخت .
11- آشموغ : دیو گمراهی ست و همانگونه که در چامه آمده است پس آزاد ساختن دهاک از بند به دست دهاک کشته می شود.
12- هفت کشور : در نگر اوستایی شهر های مزدایی به هفت کشور بخش می شده است و گویی این هفت کشور هفت شهر ایرانی با فرهنگ ایرانی است چونان خوارزم و خونیرس و ...
13 – در افسانه آمده است که اهریمن در جامه ی آشپزی به در بار بیوراسپ رفته و پس از خوراندن خوراکهای اهریمنی به شاه ، از او می خواهد تا به جای هر گونه پاداشی ، شانه های پادشاه را ببوسد . سپس از جای آن بوسه ها دو مار بیرون می آید و دهاک را بسیار آشفته می سازد ، باز اهریمن در جامه ی پزشک به دربار او می آید و می گوید که باید برای درمان آن درد ، هر روز مغزی تازه و جوان را به خورد مار ها دهید ...
14- شید : درخشان یا درخشنده که پس از واژه هایی همچون خور ، ماه یا جم و... می آید - مانند خورشید - و نیز خود در زبان پارسی به همان مینو دارای کاربرد است.
15- سوشیانت: به مینوی بهترین سود رساننده . در آیین مزدایی او را واپسین پسر زرتشت دانسته اند که در پایان هزاره ی سوم به پیدایی می رسد و به کمک مردم ایران می آید و پس از او مزدا اهورا فرشوکرت را بر پا می سازد . در نوشتارهای کهن این نام برای دیگران نیز به کار رفته است ، از آن دسته اند خود اشو زرتشت و دو پسر دیگر وی . و آنچه در بندهش آمده ، آن است که((اشو زرتشت سه بار به نزدیکی هووی زن همی شد . هر بار آن تخم به زمین شد ، نریوسنگ ایزد ، روشنی و زورِ آن تخم را پذیرفت و به نگاهداری به اناهید ایزد سپرد . به هنگام خود به مادر آمیزند . 9999 بیور فروهر پرهیزگاران به پاسبانی گمارده شده اند . )) هر هزاره پس از اشو زرتشت دختری باکره هنگام شستشو در دریاچه کیان اسه (هامون ) از آن تخم باردار می شود و پسری به پیدایی می رسد . نام سه سوشیانت که هر هزاره پس از او به پیدایی رسند هوشیدر ، هوشیدر ماه و استوت ارتَ است . و به جای نام استوت ارت واپسین پسر از او سوشیانس یا سوشیانت به کار می رود چنان که گویی نام او سوشیانت است .
16- گرشاسب : گرشاسپ پسر سام و از دسته ی بزرگ پهلوانان ایران زمین است که چون در برپا کردن نماز استوار نبود شایسته ی پادافرهی گشت . در باره ی او اینگونه گفته اند که هرگاه ایران زمین در دشواری و سختی می بود به یاری مردم بر می خاست . در پایان هزاره ی سوم چون آفریدون با بانگ مردمی برنخیزد ، مردم را گوید که به سوی مرده ی گرشاسپ بروید تا برخیزد و با دهاک در آویزد و خداوند نیز به نیکویی واپسین جنگ او با اهریمن از سستی او در برپا کردن نماز درگذرد و او را به بهشت فرستد .
17- پاد افره : پاد افره یا بادافره برابر با عذاب الهی است .
18- گجسته : به مینوی نا میمون و ناخجسته
19- وهومن : وهومنه ، وهومن یا بهمن نخستین به پیدایی رسیده از مزدا اهورا و نخستین امشاسپند برابر با مینوی خرد پاک و بالای اهورایی و نماد خرد برتر
20- امشاسپند : امشه سپنته یا امشاسپند به مینوی پاکیزه جاویدان ، شماره ی ایشان شش است و برترین نمودها و نامهای مزدایی اند . بهمن، اردیبهشت ، شهریور ، اسپند ، خرداد و امرداد نام این شش امشاسپند است .
21- فروهر : فروهر یا فروردین به مینوی روان در گذشتگان .
22- پلشت : آلوده ، ناپاک و پلید
23- هوم : در افسانه هوم نوشابه ای است که آن را از گیاهی به همین نام می ساخته اند و نیکان را توان مبارزه با پلیدی می بخشیده است ، و از دیگر ویژگی هایش امید بخشی اوست .
24- مینوی : در برابر گیتیک و برابر با روحانی و بهشتی
25- بانگ خروس در برابر ناله ی " اواو ی" جغد است و نشانگر فرا رسیدن روز
26- بامی : بامی یا بام به مینوی درخشان و درخشنده و همچنین برابر با پگاه بامداد
 

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:32  توسط سوشیانت زوتار  |