تبليغاتX
وبلاگ شخصی سوشیانت زوتار
من هم گریه می کنم

خاطرم نیست

ولی

سالها پیش از این ...

€

چوب دستی در دست

دست می زد برهم

قصه می خواند برای مردم

 

" آی!

مردمانی که شمایید بگوش !

استکان های کمر باریکِ

چای در دست

و قند

در دهان ،

در بیرون

برف می آید برف

سوز می آید سوز

روز سردی ست

چه روزی ست

امروز !

 

 

نه ولی مانندِ

روز سردی که سر پاک سیاوش در تشت

می بریدند

افسوس!

 

همه سر تا پا گوش

 

گویی آن شب نقال

_نه چنان پارینه _

بلکه زیباتر و محکم تر از آن

قصد نقالی داشت

من ولی پارینه

قصه ی مردن او را دیدم

هشت ساله شاید

کمتر و بیشترش یادم نیست

 

پدرم سال به سال

در همان روز به آنجا می رفت .

 

پدرم سال به سال

به منِ بچه ی نادان می گفت

" که فراموش نکن

ما مردم

وارث خون سیاوش هستیم .

€

چوب دستی در دست

دست می زد بر هم

داد زد:

" های ببرید سرش را

ای وای!

همه فریاد کشیدند :

"ای وای

 

پدرم دادی زد

گریه می کرد و

چنان محکم و سفت

بر سر و سینه ی خود می کوبید

 

دست سنگینی داشت

مزه اش را دو سه باری ... آری !

€

سال پارینه و

اصلا پدرم می گوید

پدرش هم می گفت...

پدرش هم می گفت.

 

سالها قصه همین است

همه

تا(ببرید سرش را )

 ...ای وای!

 

از کسی پرسیدم

"خب چرا خون سیاوش به زمین می ریزد؟

 

سالها می رود از آن شب و من

چون پدر بر سر و بر سینه ی خود می کوبم

و کسی نیست هنوز...

 

مرد نقال چه خوش می خواند!

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:38  توسط سوشیانت زوتار  |