خاطرم نیست
ولی
سالها پیش از این ...
چوب دستی در دست
دست می زد برهم
قصه می خواند برای مردم
" آی!
مردمانی که شمایید بگوش !
استکان های کمر باریکِ
چای در دست
و قند
در دهان ،
در بیرون
برف می آید برف
سوز می آید سوز
روز سردی ست
چه روزی ست
امروز !
نه ولی مانندِ
روز سردی که سر پاک سیاوش در تشت
می بریدند
افسوس!
همه سر تا پا گوش
گویی آن شب نقال
_نه چنان پارینه _
بلکه زیباتر و محکم تر از آن
قصد نقالی داشت
من ولی پارینه
قصه ی مردن او را دیدم
هشت ساله شاید
کمتر و بیشترش یادم نیست
پدرم سال به سال
در همان روز به آنجا می رفت .
پدرم سال به سال
به منِ بچه ی نادان می گفت
" که فراموش نکن
ما مردم
وارث خون سیاوش هستیم .
چوب دستی در دست
دست می زد بر هم
داد زد:
" های ببرید سرش را
ای وای!
همه فریاد کشیدند :
"ای وای
پدرم دادی زد
گریه می کرد و
چنان محکم و سفت
بر سر و سینه ی خود می کوبید
دست سنگینی داشت
مزه اش را دو سه باری ... آری !
سال پارینه و
اصلا پدرم می گوید
پدرش هم می گفت...
پدرش هم می گفت.
سالها قصه همین است
همه
تا(ببرید سرش را )
...ای وای!
از کسی پرسیدم
"خب چرا خون سیاوش به زمین می ریزد؟
سالها می رود از آن شب و من
چون پدر بر سر و بر سینه ی خود می کوبم
و کسی نیست هنوز...
مرد نقال چه خوش می خواند!