تبليغاتX
وبلاگ شخصی سوشیانت زوتار
به نام پدر

به نام پدر

پدر من ایستادن را
ز تو آموختم آن دم که می دیدم
چو کوه استاده ای در زیر سنگین سنگ سخت آسیاب
آن چون گران سنگی که در زیرش
توان ایستادن را ندارد پهلوان مردان در افسانه ها
آنان که پشت دیو ها خم کرده و
هم هفت خان ها پشت سر بنهاده و
در راه میهن جان فدا کردن

پدر تو پهلوان پلوانان بوده ای من را

پدر من مهربانی را ز تو آموختم
آندم که می دیدم
چگونه مردم چشمان تو چون ماه در تیره شب سرد زمستانی
به دورش هاله ای باشد به رنگ حلقه ی اشکی
که گویی من فرو افتادنش را بر زمین هرگز نخواهم دید
هنگامی که نومیدی ز دست مهربان تو کمک می خواست

پدر تو مهربان مهربانان بوده ای من را

پدر من پاک بودن را
زتو آموختم آندم که می دیدم
چگونه لرزه بر اندام تو می افتد از ترسِ
خوراندن سیب باغ مرد همسایه
به فرزندی که با اصرار از تو سیب سرخ حضرت حوا را می خواست

پدر تو پاکتر از جدمان در باغ رضوان بوده ای من را

پدر من پنجه در آویختن در پنجه ی هر دشمن دون را
هر آن کس دیده بر ناموس من دارد
ز تو آموختم
آندم
که در زیر ستم فریاد آزادی تو
در جان دشمن لرزه می افکند
آن روزی که می گفتی به حق سوگند
اگر جانمان رود
بهتر بود تا ذره ای از خاک میهنمان

پدر تو اسوه ی ایثار و ایمان بوده ای من را

بلی من از تو بسیار چیزها آموختم بسیار
و می خواهم تمامی آنهمه مردانگی ها را بیاموزم به فرزند خود
اما، آه ، چگونه ؟
می شود آیا ؟

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:49  توسط سوشیانت زوتار  | 

روزگار ما

روزگار ما

 

در گلوها منجمد فریادها
نقش ماتم می شود بر یادها
میزند سیلی به گوش واژه غم
سینه ها آکنده از بیدادها

جان هر موجود می آید به لب
تا رساند روزگارش را به شب
شد حقیقت صید باطل ای دریغ
وای بر ما زین همه رنج و تعب

ای جماعت شادمانیتان چه شد؟
روز بهروزی چرا افسانه شد؟
از چه رو گشتی به سستی مبتلا ؟
از چه خنده با لبت بیگانه شد ؟


ظلم و تاریکی کنون آمد به حد
آخرین دنیا پر از دیو ست و دد
ار زمانی بود ما را غصه ای
شد دگر امروز آن یک غصه صد

کوچه های شهر ویران گشته اند
ملتی در ظلم حیران گشته اند
جای دزدان و ستمگر زادگان
پاک زادان حبس زندان گشته اند

رونگر هر جا خیابان ست و راه
کودکی مغموم و زار و بی پناه
دست می یازد به دامان شما
زین شب یخ بسته ی سرد و سیاه

رنگ بر رخساره اش نبود جوان
قلبش اما گشته تاراج خزان
ناله اش سر می کشد بر آسمان
وای بر انصاف و بروجدانتان

ای که چشمان خرد بستی زخشم
دور تا دور خود آکندی زوشم
گاه آن آمد که دیگر گون شوی
این حجاب تیره برداری زچشم

وله و اله زپشت این حجاب
روز خوش گر بینی آن باشد سراب
عمر کوته باشد و مشکل زیاد
وفت آن آمد که برخیزی زخواب

گر تو از جان می پرستی این وطن
در پی آزادگی باید شدن
ار پلیدی جامه ات آلوده است
رو بدر کن از تنت این پیرهن

گر وطن امروز در ویرانی است
در کمینش سلمی و تورانی است
یا به تاراج مغول رفت ست باز
مهر آن در قلب هر ایرانی ست

نام ایران افتخار من بود
مرهمی بر قلب زار من بود
بی قراری ار بود در این فراق
نام آن اما قرار من بود
 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 0:40  توسط سوشیانت زوتار  |