... پیشکش خودتان
جهان زیباست آیا
آسمان آبی ست ؟
جهانی که درآن حافظ غزل می گفت
اینجا نیست ؟
من از راه درازی آمدم
از راه دشواری
در آنجا سردی شب بود و آژیر خطر
از کودکی و جنگ می آیم
من از وقتی که یادم هست...
من هم گریه می کنم
خاطرم نیست
ولی
سالها پیش از این ...
چوب دستی در دست
دست می زد برهم
قصه می خواند برای مردم
" آی!
مردمانی که شمایید بگوش !
استکان های کمر باریکِ
چای در دست
و قند
در دهان ،
در بیرون
برف می آید برف
سوز می آید سوز
روز سردی ست
چه روزی ست
امروز !