سرباز میهن
مترسانید من را
از صدای ضربه های جارچی بر طبل ماتم
از نفیر مرگ
من از مردن نمی ترسم
من از ترسیدنِ از مرگ می ترسم
من از افتادن یک شاخه گل یک برگ می ترسم
و از مردن
و آنهم در ره مام وطن
این خاک پاکیزه
بهین میهن نمی ترسم
من از نسل دلیران و شهیدانم
که من سرباز ایرانم
همیشه پارس
تو را ای نامور دریا
تو را ای خانه ی آزادگیها
هستی ما
ای تو از دیروز تا فردا
همیشه پارس می دانم
ز تو یک لحظه
از تو یک زمان
غافل شدن هرگز نمی تابد
دلیران مردم جان بر کف پیروز ایرانم
شهر مانا
مادری بود ما را نامش بود آن ایران
یک مام اهورایی پاینده و جاویدان
مامی که به فرزندان آموخت خردورزی
آیین خداترسی راه و روش نیکان
باشد روش ایشان با چامه سخن گفتن
در زیر بگستردند ، غالینه نگارستان
شیر و شکر نوشین نوشند زپستانش
نوباوگان پاک بی اندُه ونوشروان
آورد اشو زرتشت تا نیک سخن راند
نیک ار سخنش نبود تونیکترش برخوان
مانی ست و ارژنگی کز مهر سخن دارد
روشنای هورایی ست این نامه ی مزدیسان
پرورد فری مزدک این خاک گهر پرور
آزادگی اش او را بر دار کشید آسان
روزی که هما پر زد بر شانه ی ایران شد
تا کورش ورجاوند گردد شه فرمان ران
فرزانه خردمندی دستور شهنشاهش
کی بود و کجا بودست مر شاه وزیر اینسان
مامی که هزار اندر سد باربدش فرزند
وان چنگ نکیسایی که آرام نمودم جان
بودست خردمندی پیشینه ی این مردم
اندیشه ی نیک همچون خون ست به رگهاشان
چرا ترس...!
مترسانید من را از صدای ضربه های جارچی بر طبل ماتم
از نفیر مرگ
من از مردن نمی ترسم
من از ترسیدنِ از مرگ می ترسم
و از مردن
و آنهم در ره آزادی مام وطن
این خاک پاکیزه
بهین میهن نمی ترسم
من از تیر نشسته بر یکی آه سحر گاهی
من از سرمای آه کودکی تنها
که در حال فروش فال حافظ
یا گل و سیگار می لرزد
به سوگ کاوه
به یاد شاد روان حمید مصدق
به نام خداوند جان و خرد
((پس نزدیک به پایان هزاره ی هوشیدر ماه ، دهاک از بند رها شود. بیوراسپ بس آفریدگان را به دیوکامگی تباه کند . در آن هنگام ، سوشیانس ، پسر زرتشت ، به پیدایی رسد . سی شبانه روز خورشید به بالای آسمان بایستد . نخست از جهانیان مرده ی گرشاسب ، پسر سام را برانگیزند ، تا بیوراسپ را به گرز زَنََد و کشد و از آفریدگان باز دارد . . هزاره ی سوشیانس آغاز شود که هزاراه ی او تن – کِردار است و پنجاه و هفت سال بُود.)) (بندهش /ب142/ 225 / برگردان مهرداد بهار )
...وچیزها اندرین نامه بیاید
که سهمگین نماید
و این نیکوست.
چون مغز آن بدانی
تو را درست گردد و دلپذیر آید ...
چون ماران که از دوش دهاک برآمدند
این همه درست آید
به نزدیک دانایان و بخردان
به مینو،
و آن که دشمن دانش بود
این را زشت گرداند
و اندر جهان شگفتی فراوان است .
((پیش گفتار شاهنامه ی ابومنصوری))
فریاد رهایی
در آمد
من از پشت دروازه های خرد شهر
من از پیش پیشينيانم
به سوی شمايان می آيم .
من از پشت افسانه
از بامدادِ
خردورزی
از فر يزدان می آيم .
من از نزد کاوه ی جوانمرد
من از کوره ای روشن و از زمان فريدون
به آورد بر دوش ماران می آيم .
من از گاه آرش
و اسپنديار و تهمتن
و سهراب و گودرز
و تشت پر از خون پاک سياوش
من از خانه ی پهلوانان می آيم .
منم رزمتان را ستاینده
سوشیانت زوتار
که سوی شما از دل و جان می آیم .
من از پيش زرتشت
دريای هامون
به نام سرافرازی و سربلندی ايران می آيم .
سهراب مرده است
گفتم : هزار سال گذشت از سرودنِ
رزم میان رستم و سهراب
ای عجب !
گفتا : دریغ و درد!
سهراب مردگان
بعد از هزار سال
چونان غریو دسته ی زاغان رو سیاه
عیسای ناصری را با خاطری نزار
روزی هزار مرتبه بر دار می کنند
اما به روغنی
اندام سرد او را تیمار می کنند
من هم گریه می کنم
خاطرم نیست
ولی
سالها پیش از این ...
چوب دستی در دست
دست می زد برهم
قصه می خواند برای مردم
" آی!
مردمانی که شمایید بگوش !
استکان های کمر باریکِ
چای در دست
و قند
در دهان ،
در بیرون
برف می آید برف
سوز می آید سوز
روز سردی ست
چه روزی ست
امروز !
سوز و هجران
آنکس که ذره ذره ی خاک تو را ستود
او را چرا ز دیدنت محروم کرده ای
آنکس که طوق بندگی بر گردنش نهاد
بندش چرا گشوده و روحش فسرده ای
این دست غربت است که هر روز و شب مرا
با ساز تازیانه سرما کند کبود
این سردی فراق تو بود ست ای وطن
کز رخ نشاط و گرمی هر واژه ام ربود
ای واژه ی امید من ای زاد گاه مهر
از دست داده ام همه تاب و توان خویش
سیمای سرخ بین و مکن سرزنش مرا
پنهان چگونه دارم سوز نهان خویش
هر شام تا سحر گه اندر فراق تو
چونان کمان خمیده کند غصه پیکرم
زار و نزار گشته ام از فرقتت ، ببین
یاد تو روشنی بود اما به خاطرم
شرمم بگیر هر زمان ار در نوای خویش
آه دگر گزینم و سوی دگر شوم
نفرین به من بود که درون خیال خود
با هر جفای پیشه اگر همسفر شوم
آخر نگیرد این سخن اما چه چاره ای؟
کرد ست سوز و سرما دستان من کبود
دانم طلوع واژه ام اندر وصال تو ست
اما ز ترک خاک تو با من هدف چه بود ؟