از من و تو ست اگر دردی هست
هست در خواب من آشفته
هر شبانگاه خیال پرواز
نه دگر از غم این راه دراز
غم برگشتن از این راهم نیست
غصه از دوری جانکاهم نیست
صبح در پشت در استاده
مرا می نگرد
هوای خانه بهاریست
نه من
نه آن من همیشه هستم
کمر به پرواز واژه بستم
اگرچه در دل سیاه شبها
شکسته ام
باز
من از همان گل همیشه زیبا
ترانه ای از تویی که زیبا
سرودم امشب
نبودم امشب
چه ساکت و
تو !
سرود بارانی و ترانه
بهانه ی شادی ام بهانه
گناه کیست
ما که در بحر تویی عاطل و باطل باشیم
در به در طلب دیدن ساحل باشیم
ما به امید صفایی که بود در ساحل
روی امواج خروشان تو راحل باشیم
بپذیر از دل عشاق وفا داری را
گر به عشاقی تو بنده ی قابل باشیم
فرصت ار نیست که در بزم تو مهمان گردیم
ما به دیدار کمی قانع و مایل باشیم
بگذار ای مه زیبا که در این مهمانی
چون گدایان حرم عاجز و سائل باشیم
(گنه از جانب ما نیست اگر مجنونیم
گردش چشم تو نگذاشت که عاقل باشیم )
یک عاشقانه
در آمد
هست در خواب من آشفته
هر شبانگاه خیال پرواز
تا که برگردم از این راه دراز
شاید اما شاید
به چه امید اما
پر پروازم نیست
اگرم بود دریغا چه تفاوت می کرد
نفسی نیست که برگردم باز
به نام پدر
پدر من ایستادن را
ز تو آموختم آن دم که می دیدم
چو کوه استاده ای در زیر سنگین سنگ سخت آسیاب
آن چون گران سنگی که در زیرش
توان ایستادن را ندارد پهلوان مردان در افسانه ها
آنان که پشت دیو ها خم کرده و
هم هفت خان ها پشت سر بنهاده و
در راه میهن جان فدا کردن
پدر تو پهلوان پلوانان بوده ای من را
پدر من مهربانی را ز تو آموختم
آندم که می دیدم
چگونه مردم چشمان تو چون ماه در تیره شب سرد زمستانی
به دورش هاله ای باشد به رنگ حلقه ی اشکی
که گویی من فرو افتادنش را بر زمین هرگز نخواهم دید
هنگامی که نومیدی ز دست مهربان تو کمک می خواست
پدر تو مهربان مهربانان بوده ای من را
پدر من پاک بودن را
زتو آموختم آندم که می دیدم
چگونه لرزه بر اندام تو می افتد از ترسِ
خوراندن سیب باغ مرد همسایه
به فرزندی که با اصرار از تو سیب سرخ حضرت حوا را می خواست
پدر تو پاکتر از جدمان در باغ رضوان بوده ای من را
پدر من پنجه در آویختن در پنجه ی هر دشمن دون را
هر آن کس دیده بر ناموس من دارد
ز تو آموختم
آندم
که در زیر ستم فریاد آزادی تو
در جان دشمن لرزه می افکند
آن روزی که می گفتی به حق سوگند
اگر جانمان رود
بهتر بود تا ذره ای از خاک میهنمان
پدر تو اسوه ی ایثار و ایمان بوده ای من را
بلی من از تو بسیار چیزها آموختم بسیار
و می خواهم تمامی آنهمه مردانگی ها را بیاموزم به فرزند خود
اما، آه ، چگونه ؟
می شود آیا ؟
گاه آن بود که امشب غزلی تازه سرود
یا به عشق تو در این خانه پر و بال گشود
نغمه سر داد برایت ز غم فرقت و هجر
یا زویران شدن عاطفه فریاد نمود
گاه آن بود که از ناخوشی گل پژمرد
یا ز اندوه دل سینه ی عاشق افسرد
یا که دل بست به آواز قناری در حبس
یا چو قویی به غزل در دل این دریا مرد
گاه آن بود که در جام تو نوشید شراب
بی خود از خود شد و با یاد تو بر شد از خواب
بند بگشود ز دستان حقیقت ار شد
در خرابات شد و دید خرابات خراب
گاه آن بود ولی مهر به لبهایم بود
بند آشفتگی خواب به شبهایم بود
بال و پر بود ولی جرات پرواز نبود
وحشت از بی کسی و رنج و تعب هایم بود
عاشقانه ای دیگر
درآمد
در شعر زندگی
زمانی که واژه ها
با واژه های مهر تو پیوند می خورند
فصلی دو باره را
آغاز می کنیم
آری
در انتظار دیدن فصل بهار عشق
ما سوی آسمان ها
پر باز می کنیم
پرواز می کنیم