شهر مانا
مادری بود ما را نامش بود آن ایران
یک مام اهورایی پاینده و جاویدان
مامی که به فرزندان آموخت خردورزی
آیین خداترسی راه و روش نیکان
باشد روش ایشان با چامه سخن گفتن
در زیر بگستردند ، غالینه نگارستان
شیر و شکر نوشین نوشند زپستانش
نوباوگان پاک بی اندُه ونوشروان
آورد اشو زرتشت تا نیک سخن راند
نیک ار سخنش نبود تونیکترش برخوان
مانی ست و ارژنگی کز مهر سخن دارد
روشنای هورایی ست این نامه ی مزدیسان
پرورد فری مزدک این خاک گهر پرور
آزادگی اش او را بر دار کشید آسان
روزی که هما پر زد بر شانه ی ایران شد
تا کورش ورجاوند گردد شه فرمان ران
فرزانه خردمندی دستور شهنشاهش
کی بود و کجا بودست مر شاه وزیر اینسان
مامی که هزار اندر سد باربدش فرزند
وان چنگ نکیسایی که آرام نمودم جان
بودست خردمندی پیشینه ی این مردم
اندیشه ی نیک همچون خون ست به رگهاشان
یک عاشقانه
در آمد
هست در خواب من آشفته
هر شبانگاه خیال پرواز
تا که برگردم از این راه دراز
شاید اما شاید
به چه امید اما
پر پروازم نیست
اگرم بود دریغا چه تفاوت می کرد
نفسی نیست که برگردم باز