به نام پدر
پدر من ایستادن را
ز تو آموختم آن دم که می دیدم
چو کوه استاده ای در زیر سنگین سنگ سخت آسیاب
آن چون گران سنگی که در زیرش
توان ایستادن را ندارد پهلوان مردان در افسانه ها
آنان که پشت دیو ها خم کرده و
هم هفت خان ها پشت سر بنهاده و
در راه میهن جان فدا کردن
پدر تو پهلوان پلوانان بوده ای من را
پدر من مهربانی را ز تو آموختم
آندم که می دیدم
چگونه مردم چشمان تو چون ماه در تیره شب سرد زمستانی
به دورش هاله ای باشد به رنگ حلقه ی اشکی
که گویی من فرو افتادنش را بر زمین هرگز نخواهم دید
هنگامی که نومیدی ز دست مهربان تو کمک می خواست
پدر تو مهربان مهربانان بوده ای من را
پدر من پاک بودن را
زتو آموختم آندم که می دیدم
چگونه لرزه بر اندام تو می افتد از ترسِ
خوراندن سیب باغ مرد همسایه
به فرزندی که با اصرار از تو سیب سرخ حضرت حوا را می خواست
پدر تو پاکتر از جدمان در باغ رضوان بوده ای من را
پدر من پنجه در آویختن در پنجه ی هر دشمن دون را
هر آن کس دیده بر ناموس من دارد
ز تو آموختم
آندم
که در زیر ستم فریاد آزادی تو
در جان دشمن لرزه می افکند
آن روزی که می گفتی به حق سوگند
اگر جانمان رود
بهتر بود تا ذره ای از خاک میهنمان
پدر تو اسوه ی ایثار و ایمان بوده ای من را
بلی من از تو بسیار چیزها آموختم بسیار
و می خواهم تمامی آنهمه مردانگی ها را بیاموزم به فرزند خود
اما، آه ، چگونه ؟
می شود آیا ؟
به نام مادر
در روزگار کودکی آن شب که سرد بود
آن شب که صورتم از شعله های تب بی روح و زرد بود
دیدم که مادرم اما به اشک و آه
بیدار و خسته
تو گویی به سد دعا
فرزند خویش را
پا شویه می کند
آری به یاد دارمش آن شب که مادرم
تا صبح بر سر بالین من به مهر
بیدار مانده بود
آن شب که دست شفا بخش خویش را
برصورت تب کرده ی داغم نهاده بود
من در میان بسترم آسوده
او ولی
می سوخت از تبی
که مرا برگرفته بود
مادر!
مادر بدان که طفل تو آسوده خفته بود
زیرا
به دست تو ای مهر جاودان در خواب رفته بود