تبليغاتX
وبلاگ شخصی سوشیانت زوتار
من هم گریه می کنم

من هم گریه می کنم

 

خاطرم نیست

ولی

سالها پیش از این ...

€

چوب دستی در دست

دست می زد برهم

قصه می خواند برای مردم

 

" آی!

مردمانی که شمایید بگوش !

استکان های کمر باریکِ

چای در دست

و قند

در دهان ،

در بیرون

برف می آید برف

سوز می آید سوز

روز سردی ست

چه روزی ست

امروز !

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:38  توسط سوشیانت زوتار  | 

گاه آن بود

گاه آن بود که امشب غزلی تازه سرود

یا به عشق تو در این خانه پر و بال گشود

نغمه سر داد برایت ز غم فرقت و هجر

یا زویران شدن عاطفه فریاد نمود

 

گاه آن بود که از ناخوشی گل پژمرد

یا ز اندوه دل سینه ی عاشق افسرد

یا که دل بست به آواز قناری در حبس

یا چو قویی به غزل در دل این دریا مرد

 

گاه آن بود که در جام تو نوشید شراب

بی خود از خود شد و با یاد تو بر شد از خواب

بند بگشود ز دستان حقیقت ار شد

در خرابات شد و دید خرابات خراب

 

گاه آن بود ولی مهر به لبهایم بود

بند آشفتگی خواب به شبهایم بود

بال و پر بود ولی جرات پرواز نبود

وحشت از بی کسی و رنج و تعب هایم بود

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:39  توسط سوشیانت زوتار  |