روزگار ما
در گلوها منجمد فریادها
نقش ماتم می شود بر یادها
میزند سیلی به گوش واژه غم
سینه ها آکنده از بیدادها
جان هر موجود می آید به لب
تا رساند روزگارش را به شب
شد حقیقت صید باطل ای دریغ
وای بر ما زین همه رنج و تعب
ای جماعت شادمانیتان چه شد؟
روز بهروزی چرا افسانه شد؟
از چه رو گشتی به سستی مبتلا ؟
از چه خنده با لبت بیگانه شد ؟
ظلم و تاریکی کنون آمد به حد
آخرین دنیا پر از دیو ست و دد
ار زمانی بود ما را غصه ای
شد دگر امروز آن یک غصه صد
کوچه های شهر ویران گشته اند
ملتی در ظلم حیران گشته اند
جای دزدان و ستمگر زادگان
پاک زادان حبس زندان گشته اند
رونگر هر جا خیابان ست و راه
کودکی مغموم و زار و بی پناه
دست می یازد به دامان شما
زین شب یخ بسته ی سرد و سیاه
رنگ بر رخساره اش نبود جوان
قلبش اما گشته تاراج خزان
ناله اش سر می کشد بر آسمان
وای بر انصاف و بروجدانتان
ای که چشمان خرد بستی زخشم
دور تا دور خود آکندی زوشم
گاه آن آمد که دیگر گون شوی
این حجاب تیره برداری زچشم
وله و اله زپشت این حجاب
روز خوش گر بینی آن باشد سراب
عمر کوته باشد و مشکل زیاد
وفت آن آمد که برخیزی زخواب
گر تو از جان می پرستی این وطن
در پی آزادگی باید شدن
ار پلیدی جامه ات آلوده است
رو بدر کن از تنت این پیرهن
گر وطن امروز در ویرانی است
در کمینش سلمی و تورانی است
یا به تاراج مغول رفت ست باز
مهر آن در قلب هر ایرانی ست
نام ایران افتخار من بود
مرهمی بر قلب زار من بود
بی قراری ار بود در این فراق
نام آن اما قرار من بود