فراز نخست
شبی خامش و پر ز اميدواری
درون يکی گاهواره
به دريای توفانی و در دل باد
در انديشه ی پر گشودن
و پرواز تا شهر سد در هزاران فسانه
همانجا که در داستانها
پدرها و مادر بزرگان برايم
به يلدا شبی گفته اندو به دستم
چراغی بود روشنی بخش اينک
برآنم که بر روی خيزاب افسانگيها
بخوانم سرودی نه در گام اين
تيره گون شام و اين رنج و زاری
که از گاه سبز بهاری
و از بامدادی که پشت در استاده و با نگاهی
مرا ميدهد بانگ ياری
...
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:8  توسط سوشیانت زوتار
|
فراز دوم
به سالی پر از رنج بردن
به سالی که شير اوژنان رفته و هيچ بانگی
تنی زان دليران شنيدن که نشنيد
همه باز با سينه ی آکنده از شور و اميد
به تن رخت نو کرده و در زمينشان
که ايران ويران شده زير پای
سپاهی بسان مغول بود
دگر باره در راه آزادی مام ميهن
همه گرم و اندوهشان در دل خاک کردند
و پی جوی گاه بهاران
زمين را ز ديوان و دزدان
همه پاک کردند
وافسوس آگه نبودند
که سلمی و تورانی ديو آيين
که پيمان ديرينه با اهرمن بسته اند و
سر اين سخن تا هميشه بمانند
برآنند تا شهرمان را
به زير سم اسپهاشان بکوبند و
آتش درون همه بوستانها کشانند
...
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:7  توسط سوشیانت زوتار
|
فراز سوم
دگر باره ويرانی و گرم و آزرم
همه يادگری زپتياره اهريمن ديو دهاک
همه يادواری زدزدان ناپاک
که يک شب چو تاييس
آن روسپی او که مهرش
همه خون پاکان ايران زمين بود
و اسکندر آن بی پدر کودک زاده ی خشم
به آتش
همانی که ايرانيان به آيين
پرستاری اش می نمودند
سوزاند کاخ کيانی
و ماندن در آن شهر ويران
که و کی توانی!
....
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:6  توسط سوشیانت زوتار
|
فراز چهارم
و بار دگر بانگ اميدواری
سخن برسر فر ايزد
و انديشه ی پايداری
همه دست در دست يکديگر آورده و بار ديگر
به آبادی و شهر
آهنگ کردند
و باهر پليد کژ آيين و دين
جنگ کردند
و آگه نبودند
که دشمن نه از روبرو
خنجر از پشت سر می نشاند
و می داند ايشانکه نتواند هرگز
به آوردگه لشکر پهلوانان ايران زمين را بکوبد
و زين روست
ايشان نه با کيش مردانگی
خنجری بر کمر می نشاند
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:4  توسط سوشیانت زوتار
|
فراز پنجم
شب و ناله ی جغد ويرانی و سد فسانه
زفردوسی نيک گفتار
فسانه زمرگ سياوش
و سهراب
و اسپنديار و تهمتن
همه دوز و نيرنگ دشمن
به ناگه کسی گفت :
بايد
که از خواب بر خواست
که ميهن دوباره
به زير سم و پای اسپان دشمن
به انده سرا ماند و تيره گون است
و اهريمن اينک به پاکوبی است و
دل مردم از اين چنين بزم خون است
ببايد به پا شد
و ديو پلشت دورنگی و نيرنگ را در دماوند
کشيدن به زنجير اين واپسين بار
اين واپسين چند
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:3  توسط سوشیانت زوتار
|
فراز ششم
همه خامش و خواستار
پسين بانگ آزادگی
آنچه بايد
به مانند پيغام جاويد زرتشت
همه شهرها را فرا گيرد
ايشان
پر از يادهايی نه چندان خوش از روزگاران
و از روی مهری
که مام به خون سرخ در سينه های
همه سبزشان داشت
به درگاه مزدا
خدای توانا و دانا
نگر کرده
پيمان خود تازه کردند
که تا جان بود
پاسدار وژه تا وژه خاک ايران زمينيم
و تا گاه ماندن دهدمان اهورا
همه دشمنان کژ آيينش را در کمينيم
و گرگان و دزدان
و روبه سرشتان
که بادوز و نيرنگ خواهند
به خواری ببيندمان
دودمانشان زروی زمين برکينم و
ببايد که بر خواستن را
شويم از دل و جان پذيرا
و نرود زمانه به چندی
که خوانی به سر تا سر خاک ايران
سرود سر افرازی و سر بلندی
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:3  توسط سوشیانت زوتار
|
فراز پسين
و سو شيانت فرياد زد:
های !
اگر پيروان به آيين مزدا
بزرگ آفريننده ی مهربان
دل بدان می سپردند
که خواهان ديدارشان در سپاه اهورايی خويش هستم
هر آينه جان می سپدند
و روز و شب ايشان به پيدايی ام
سر به درگاه يزدان
خداوند جان و روان می سپردند
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:2  توسط سوشیانت زوتار
|