
فراز سوم
دگر باره ويرانی و گرم و آزرم
همه يادگری زپتياره اهريمن ديو دهاک
همه يادواری زدزدان ناپاک
که يک شب چو تاييس
آن روسپی او که مهرش
همه خون پاکان ايران زمين بود
و اسکندر آن بی پدر کودک زاده ی خشم
به آتش
همانی که ايرانيان به آيين
پرستاری اش می نمودند
سوزاند کاخ کيانی
و ماندن در آن شهر ويران
که و کی توانی!
....
فراز چهارم
و بار دگر بانگ اميدواری
سخن برسر فر ايزد
و انديشه ی پايداری
همه دست در دست يکديگر آورده و بار ديگر
به آبادی و شهر
آهنگ کردند
و باهر پليد کژ آيين و دين
جنگ کردند
و آگه نبودند
که دشمن نه از روبرو
خنجر از پشت سر می نشاند
و می داند ايشانکه نتواند هرگز
به آوردگه لشکر پهلوانان ايران زمين را بکوبد
و زين روست
ايشان نه با کيش مردانگی
خنجری بر کمر می نشاند
فراز پنجم
شب و ناله ی جغد ويرانی و سد فسانه
زفردوسی نيک گفتار
فسانه زمرگ سياوش
و سهراب
و اسپنديار و تهمتن
همه دوز و نيرنگ دشمن
به ناگه کسی گفت :
بايد
که از خواب بر خواست
که ميهن دوباره
به زير سم و پای اسپان دشمن
به انده سرا ماند و تيره گون است
و اهريمن اينک به پاکوبی است و
دل مردم از اين چنين بزم خون است
ببايد به پا شد
و ديو پلشت دورنگی و نيرنگ را در دماوند
کشيدن به زنجير اين واپسين بار
اين واپسين چند.
فراز ششم
همه خامش و خواستار
پسين بانگ آزادگی
آنچه بايد
به مانند پيغام جاويد زرتشت
همه شهرها را فرا گيرد
ايشان
پر از يادهايی نه چندان خوش از روزگاران
و از روی مهری
که مام به خون سرخ در سينه های
همه سبزشان داشت
به درگاه مزدا
خدای توانا و دانا
نگر کرده
پيمان خود تازه کردند
که تا جان بود
پاسدار وژه تا وژه خاک ايران زمينيم
و تا گاه ماندن دهدمان اهورا
همه دشمنان کژ آيينش را در کمينيم
و گرگان و دزدان
و روبه سرشتان
که بادوز و نيرنگ خواهند
به خواری ببيندمان
دودمانشان زروی زمين برکينم و
ببايد که بر خواستن را
شويم از دل و جان پذيرا
و نرود زمانه به چندی
که خوانی به سر تا سر خاک ايران
سرود سر افرازی و سر بلندی
فراز پسين
و سو شيانت فرياد زد:
های !
اگر پيروان به آيين مزدا
بزرگ آفريننده ی مهربان
دل بدان می سپردند
که خواهان ديدارشان در سپاه اهورايی خويش هستم
هر آينه جان می سپدند
و روز و شب ايشان به پيدايی ام
سر به درگاه يزدان
خداوند جان و روان می سپردند
پاينده ايران
سوشيانت زوتار