تبليغاتX
وبلاگ شخصی سوشیانت زوتار
 
 
در آمد

من از پشت دروازه های خرد شهر
من از پبش پبشينيانم
به سوی شمايان می آيم

من از پشت افسانه
از بامداد
خردورزی
از فر يزدان می آيم

من از نزد کاوه ی جوانمرد
من از کوره ای روشن و از زمان فريدون
به آورد بر دوش ماران می آيم

من از گاه آرش
و اسپنديار و تهمتن
و سهراب و گودرز
و تشت پر از خون پاک سياوش
من از خانه ی پهلوانان می آيم

منم پاک و پاکيزه ((سوشیانت زوتر ))
که سوی شما از دل و جان می آيم

من از پيش زرتشت
دريای هامون
برای سرافرازی و سربلندی ايران می آيم
 
فراز نخست

شبی خامش و پر ز اميدواری
درون يکی گاهواره
به دريای توفانی و در دل باد
در انديشه ی پر گشودن
و پرواز تا شهر سد در هزاران فسانه

همانجا که در داستانها
پدرها و مادر بزرگان برايم
به يلدا شبی گفته اندو به دستم
چراغی بود روشنی بخش اينک
برآنم که بر روی خيزاب افسانگيها
بخوانم سرودی نه در گام اين
تيره گون شام و اين رنج و زاری
که از گاه سبز بهاری
و از بامدادی که پشت در استاده و با نگاهی
مرا ميدهد بانگ ياری


...
 
فراز دوم


به سالی پر از رنج بردن
به سالی که شير اوژنان رفته و هيچ بانگی
تنی زان دليران شنيدن که نشنيد

همه باز با سينه ی آکنده از شور و اميد
به تن رخت نو کرده و در زمينشان
که ايران ويران شده زير پای
سپاهی بسان مغول بود

دگر باره در راه آزادی مام ميهن
همه گرم و اندوهشان در دل خاک کردند

و پی جوی گاه بهاران
زمين را ز ديوان و دزدان
همه پاک کردند

وافسوس آگه نبودند
که سلمی و تورانی ديو آيين
که پيمان ديرينه با اهرمن بسته اند و
سر اين سخن تا هميشه بمانند

برآنند تا شهرمان را
به زير سم اسپهاشان بکوبند و
آتش درون همه بوستانها کشانند
...

فراز سوم

دگر باره ويرانی و گرم و آزرم
همه يادگری زپتياره اهريمن ديو دهاک

همه يادواری زدزدان ناپاک
که يک شب چو تاييس
آن روسپی او که مهرش
همه خون پاکان ايران زمين بود

و اسکندر آن بی پدر کودک زاده ی خشم

به آتش
همانی که ايرانيان به آيين
پرستاری اش می نمودند
سوزاند کاخ کيانی

و ماندن در آن شهر ويران
که و کی توانی!
....

 

فراز چهارم

و بار دگر بانگ اميدواری
سخن برسر فر ايزد
و انديشه ی پايداری

همه دست در دست يکديگر آورده و بار ديگر
به آبادی و شهر
آهنگ کردند

و باهر پليد کژ آيين و دين
جنگ کردند

و آگه نبودند
که دشمن نه از روبرو
خنجر از پشت سر می نشاند

و می داند ايشانکه نتواند هرگز
به آوردگه لشکر پهلوانان ايران زمين را بکوبد

و زين روست
ايشان نه با کيش مردانگی
خنجری بر کمر می نشاند


فراز پنجم


شب و ناله ی جغد ويرانی و سد فسانه
زفردوسی نيک گفتار

فسانه زمرگ سياوش
و سهراب
و اسپنديار و تهمتن

همه دوز و نيرنگ دشمن
به ناگه کسی گفت :
بايد
که از خواب بر خواست
که ميهن دوباره
به زير سم و پای اسپان دشمن
به انده سرا ماند و تيره گون است
و اهريمن اينک به پاکوبی است و
دل مردم از اين چنين بزم خون است

ببايد به پا شد
و ديو پلشت دورنگی و نيرنگ را در دماوند
کشيدن به زنجير اين واپسين بار
اين واپسين چند.


فراز ششم

همه خامش و خواستار
پسين بانگ آزادگی
آنچه بايد
به مانند پيغام جاويد زرتشت
همه شهرها را فرا گيرد
ايشان
پر از يادهايی نه چندان خوش از روزگاران
و از روی مهری
که مام به خون سرخ در سينه های
همه سبزشان داشت
به درگاه مزدا
خدای توانا و دانا
نگر کرده
پيمان خود تازه کردند

که تا جان بود
پاسدار وژه تا وژه خاک ايران زمينيم

و تا گاه ماندن دهدمان اهورا
همه دشمنان کژ آيينش را در کمينيم

و گرگان و دزدان
و روبه سرشتان
که بادوز و نيرنگ خواهند
به خواری ببيندمان
دودمانشان زروی زمين برکينم و
ببايد که بر خواستن را
شويم از دل و جان پذيرا

و نرود زمانه به چندی
که خوانی به سر تا سر خاک ايران
سرود سر افرازی و سر بلندی


فراز پسين

و سو شيانت فرياد زد:
های !
اگر پيروان به آيين مزدا
بزرگ آفريننده ی مهربان
دل بدان می سپردند
که خواهان ديدارشان در سپاه اهورايی خويش هستم
هر آينه جان می سپدند

و روز و شب ايشان به پيدايی ام
سر به درگاه يزدان
خداوند جان و روان می سپردند

پاينده ايران
سوشيانت زوتار

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 0:36  توسط سوشیانت زوتار  |