سوز و هجران
آنکس که ذره ذره ی خاک تو را ستود
او را چرا ز دیدنت محروم کرده ای
آنکس که طوق بندگی بر گردنش نهاد
بندش چرا گشوده و روحش فسرده ای
این دست غربت است که هر روز و شب مرا
با ساز تازیانه سرما کند کبود
این سردی فراق تو بود ست ای وطن
کز رخ نشاط و گرمی هر واژه ام ربود
ای واژه ی امید من ای زاد گاه مهر
از دست داده ام همه تاب و توان خویش
سیمای سرخ بین و مکن سرزنش مرا
پنهان چگونه دارم سوز نهان خویش
هر شام تا سحر گه اندر فراق تو
چونان کمان خمیده کند غصه پیکرم
زار و نزار گشته ام از فرقتت ، ببین
یاد تو روشنی بود اما به خاطرم
شرمم بگیر هر زمان ار در نوای خویش
آه دگر گزینم و سوی دگر شوم
نفرین به من بود که درون خیال خود
با هر جفای پیشه اگر همسفر شوم
آخر نگیرد این سخن اما چه چاره ای؟
کرد ست سوز و سرما دستان من کبود
دانم طلوع واژه ام اندر وصال تو ست
اما ز ترک خاک تو با من هدف چه بود ؟